p1

تو خونه دوست صمیمی‌ت السا بودی و با هم جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده بودین و در حالیکه گریه میکردی و از کاسه بزرگی که پر چیپس بود میخوردی،راجب دعوا دو روز پیشت با دوست پسرت حرف میزدی.
-اون برای اولین بار سرم داد زد،السا. اونم سر این که گفتم باهاش نمیرم چون حالم خوب نبود. خودش میدونه وقتی بدنم درد میکنه نمیتونم حتی از تخت بلند شم! اون دعوام کرد چون قرار بود باهاش به یه قرار کاری برم که دوست قدیمیشو میدید و تصمیم گرفته بودن پارتنرهاشون هم باشن.
دوستت پتو رو روی پاهای برهنت کشید و بغلت کرد و گونه‌تو بوسید:اون مقصر بوده،عزیزم. ولی تو نباید بدون اینکه بهش خبر بدی غیبت میزد.
-حقشه!همونطور که اذیتم کرد اذیتش میکنم!
دو تا از چیپس‌ها رو تو دهنت جا کردی و یه قلوپ از نوشابه‌ت رو خوردی:خیلی بیرحمه. چطور تونست باهام اونجوری رفتار کنه؟
السا موهاتو نوازش کرد که سرتو به شونه‌ش تکیه دادی. دوباره اشکات ریختن که السا پوفی کشید و اشکاتو پاک کرد.
-بس کن،ا.ت! گریه نکن. میدونم ناراحتی ولی با گریه کردن چیزی حل نمیشه. ببین باید باهاش حرف بزنی و بگی کارا اینطوری پیش نمیره که هر وقت دچار اختلاف نظر شدین اون صداشو بالا ببره. نمیشه که ازش فرار کنی،دوست مظلومم. میدونم بیقرارشی و چقدر دوسش داری. باید به جای فرار کردن و فاصله انداختن بینتون بدترین انتخابه.
-برام مهم نیست چی میشه من اونی نیستم که قراره پیشقدم بشم. اون مقصره.
-ا.ت!
- چیه السا؟؟!
پاهاتو تو شکمت جمع کردی و اخم کردی:ازش عصبیم!باید از دلم دربیاره.
- ا.ت!بس کن باید برگردی خونتون و باهاش رو به رو-
با زنگ خوردن در دوستت حرفتو قطع کرد و بلند شد و رفت سمت در. ساعت ۱۰ شب بود. الان کی میتونست پشت در باشه؟السا مجرد بود و خانواده‌ش تو یه شهر دیگه بودن! سرتو برگردوندی و سرک کشیدی که با دیدن فردی که با کلافگی، عصبانیت و چشم‌های سرد داشت سمتت میومد،چشمات گرد شد. دوست پسرت،دریکو مالفوی. کت و شلوار خاکستری که معلوم بود از صبح پوشیده بود،تنش بود و کراواتش شل شده بود. تا بهت رسید بدون اینکه چیزی بگه پتو رو از روی پاهات کنار زد و با گذاشتن دستش زیر زانوهات بلندت کرد که جیغ خفه‌ای کشیدی و دستتو دور گردنش انداختی و چسبیدی بهش.
-داری چیکار میکنییی؟
بیتوجه بهت و دوستت که جلوی در خشکش زده بود از آپارتمان خارج شد.
-لعنتی!دریکو متوجهی من یه دامن کوتاه با یه بافت تنمه؟؟یخ زدم!
-حرف نزن،ا.‌ت.
تو رو به بدنش چسبوند و به سمت ماشینش رفت و با باز کردن در شاگرد تو رو روی صندلی نشوند که از سرمایی که صندلی چرم داست لرزیدی. در کسری از ثانیه خودشم نشست و کتشو روت کشید و در حالیکه آستین‌های پیراهنشو بالا میداد با صدایی که حرص،عصبانیت و نگرانیش معلوم بود گفت:دیگه هیچ وقت، تاکید میکنم هرگز، بدون اینکه بهم خبر بدی جایی نمیری!
پاهاتو تو شکمت جمع کردی و روتو ازش گرفتی و از شیشه به بیرون خیره شدی. نفس عمیقی کشید و با گرفتن چونه‌ت سرتو چرخوند سمت خودش. نگاهش بین اجزای صورتت چرخید. بعد از اینکه کل صورتتو چک کرد نفس راحتی کشید و خم شد و لباشو روی پیشونیت چسبوند و بوسه داغی زد.
-حتی نمیتونی تصور کنی چقدر نگران شدم. دیگه این کارو باهام نکن،پری کوچولوی من.
با شنیدن لقبت تنت لرزید و دوباره روتو ازش گرفتی و تا حد امکان تو خودت جمع شدی. بعد از ۴ سال همچنان شنیدن لقبی که بهت میداد قلبتو میلرزوند. خم شد و کمرتو بست و راه افتاد. بخاری ماشینو روشن کرده بود و ماشین گرم شده بود کتشو از روت برداشتی و انداختیش صندلی پشت. دستش روی فرمون محکم‌تر شد و دست دیگه‌ش روی دنده بود. دامنت زیادی کوتاه بود و اون الان داشت با خودش میجنگید که زانو و رونتو لمس نکنه. این کاری بود که همیشه وقتی تو ماشین بودین انجام میداد. متوجه شده بودی که داره خودشو کنترل میکنه ولی ته دلت میخواستی لمست کنه. دو روز بود نزدیکش نمیشدی و فقط شبو کنارش خوابیده بودی. اونم با فاصله زیاد و وقتی بیدار شدی اون رفته بود. دستات دور زانوهات بودن. دستشو سمت دستت برد و دستتو تو دستش گرفت و انگشتاتونو قفل هم کرد و انگشت شستشو نوازش‌وار روی دستت میکشید. دستتو نکشیدی و اون وقتی دید اعتراضی نداری دستتو برد سمت لب‌هاش و انگشتاتو بوسید.
-دلم برات تنگ شده بود.
جوابی بهش ندادی که این بار مچ دستتو بوسید. از شیشه به بیرون خیره بودی و نادیده‌ش میگرفتی.
دیدگاه ها (۲۰)

p2, the end

p1 pov: اکست دم دره

pov اولین ملاقات با ارباب تاریکی

سه پارتی دریکو مالفویp3

ریکشن پسرای اسلیترین وقتی که...

ریکشن پسرای اسلیترین وقتی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط